باشه همبازی ..

تو هر بازی ای همراهت بودم حالا هم همراهتم

منم می خوام این وب رو تبدیل به یک خرابه ی مخدوش کنم



پ.ن : این وب دیگه آپ نمی شه






خداحافظ

+ تاريخ پنجشنبه دوم تیر 1390ساعت 12:17 نويسنده مهرزی |

تو امروز به دنیا اومدی و ۱۰سال زودتر از من پا تو به این دنیا گذاشتی

و برای همیشه من صاحب تنها دختر خاله دوست داشتنی ام شدم

تو واسم بهترین بودی و هستی و هربار که از هم جدا می شویم من دردناک ترین غصه رو تجربه می کنم

صد سال شاد زندگی کنی.

پ.ن:هم سرویسی تو هم ۲اسفند به دنیا اومدی.عسل جان تو به من شادی رو هدیه دادی و تو بهترین خاطراتم همیشه ردپایی از توئه.

+ تاريخ دوشنبه دوم اسفند 1389ساعت 23:44 نويسنده مهرزی

نمی دونم با چه جمله ای شروع کنم

تو دوست داشتن رو به بهترین شکل به من آموختی ٬ بهم نشون دادی چه جوری مهربون باشم ٬ دل کسی رو نشکنم و بهم گفتی واسه ی چیزایی که می خوام باید بجنگم

 ...و تو بهم یاد دادی چه جوری زندگی کنم

به خاطر همه چیز ازت ممنونم.

هر سال بهترین روز واسه ی من بیست و یکم بهمنه چون بهترین هدیه ای که خدا به من می تونست بده تو بودی.....تولدت مبارک.

پ.ن:البته بابام هم همین طوره  ولی تولدش هنوز نرسیده!!!!

+ تاريخ پنجشنبه بیست و یکم بهمن 1389ساعت 17:25 نويسنده مهرزی

توي انباري تاريك ،پر از وسائل قديمي، دنبال جعبه اي مي گردم ،

جعبه اي پر از خاطره،

سر انجام اونجا زير چند كتاب خاك آلود ،كه ياد آور .........پيداش ميكنم .

توي اون جعبه ي قديمي ،دوستانم ،خاطره ها ، كودكي ،گريه ها وخنده هايم

دفن شده است .

خاطراتي غبار آلود ،بچگانه ،پر از حس كودكي .

هوا سرده، پرده ي اتاقمو كنار زدم ، باران نم نم مي بارد ، روي تختم دراز ميكشم و

شروع به خوندن ميكنم ...........

گاهي گريم ميگيره ،گاهي ميخندم .

زماني شاد ميشم وگاهي غمگين .

باران شدت ميگيره ، ياد خونه ي مادربزرگم مي افتم چه لذتي داشت ،وقتي بارون

مي باريد وصداي هميشه دلنشين اش را روي مي شنيدم .

اون درخت گيلاسي كه تو ي حياط خونه ي مادر بزرگم بود واون ياسي كه حالا نيست

.............

اولين اشك از چشمانم سرازير ميشود ،وبعد دومي و به دنبالش سومی.........

وسرانجام دفترچه پر خاطره ام خيس ميشود .

ويالونم رو بر مي دارم وبا چشماني خيس آهنگ نوايي نوايي رو ميزنم .

پ.ن:دیگه انگیزه ای برای شاد بودن و شاد نوشتن رو ندارم.

پ.ن:ببخشید نمی تونم بهتون خبر بدم

+ تاريخ جمعه بیست و ششم آذر 1389ساعت 13:43 نويسنده مهرزی |

این پست برای نزدیک ترین کسیه که  برای من تو این دنیا وجود داره از کودکی تا حالا.

برای اونیه که منو می فهمه و برای کسیه که تمام کودکیم پر از با او بودنه.

 و حالا جای لج بازی های بچگی٬پچ پچ ها٬دلتنگی ها٬غصه ها وشادی های نوجوانی را گرفته.

و علایق مشترکی که هر دو باهم اونارو دنبال می کنیم.

ثمین عزیز تولدت مبارک.

هیچ کسی جای تو رو برای من نمی گیره.

اینو بدون دوست دارم و تو برام عزیزترینی.

به قول خودت  زاد روزت گرامی باد.

+ تاريخ چهارشنبه بیست و ششم آبان 1389ساعت 21:44 نويسنده مهرزی

همیشه دوست داشتم وقتی بارون می بارید خونه ی مادربزرگم باشم پشت پنجره وایسم و به درخت گیلاسی که تو حیاط بود خیره بشم یا اینکه با ثمین برم تو حیاط و زیر بارون بدوم (البته این آرزو هیچوقت  به وقوع نمی پیوست چون مادربزرگم اجازه نمی داد بریم تو حیاط می گفت سرما می خورین!)از اینکه پشت پنجره می نشستم  لذت می بردم..........

الان سالها گذشته ولی من هنوز دوست دارم زمانی که بارون می باره پشت اون پنجره باشم....صداشو بشنوم...بو شو احساس كنم...خيره شم به ياسي كه تو باغچه است....

پنجره رو باز مي كنم....باد كه مي وزه قطره هاشو رو گونه هام سوار مي كنه٬ديگه هيچكس اشكامو نمي بينه.

كاش حالا منو ثمين باهم زير بارون بوديم.

پ.ن:روز دانش آموز مبارك

پ.ن:ببخشيد نتونستم به همتون خبر بدم.

 

+ تاريخ پنجشنبه سیزدهم آبان 1389ساعت 15:0 نويسنده مهرزی |

دلم گرفته از دوستام.از رفتار های سردشون.از بی توجهی هاشون به من.از بی اهمیتی هاشون نسبت به یه دختری که یه زمانی دوست صمیمشون بود.

دلم شکسته٬خستم٬کلافم و....

ما ۶ نفر بودیم که یه گروه دوستی رو تشکیل داده بودیم:من٬مریم٬یاسمن٬کیانا٬نازنین و سحر.سحر که از این شهر رفت و ما شدیم ۵ نفر.کم کم نگین هم سرویسی مریم خودشو تو جمع ما راه داد بعدش الهام دوست نگین هم اومد.این جابه جایی ها باعث شد رابطه دوستام با من کم رنگ تر بشه.که امروز متوجه شدم این رابطه دیگه نامرئی شده.انگار که اصلا دیده نمیشم.اینقدر که جوال سلامم هم نمیدن!

 من:سلام

مریم:...........................

من:الو......مریم ناسلامتی سلام کردما

مریم:..............................

من:منو باش دارم به کی سلام می کنم

من:سلام الهام

الهام:سلام(در حالی که سرش پایین بود با صدای خیلی آروم گفت)

من:باز خدا رو شکر تو صدامو می شنوی

الهام:چی میگی؟!

نازنین٬یاسمن و کیانا که اصلا سرشونو بالا نکردن ببینن کی داره بهشون سلام می کنه.

یکی فقط به من دلیل این همه رفتار های سرد دوستام چیه؟

بعد از یک ربع

مریم:کی اومدی اصلا ندیدمت

۵شنبه-زنگ دوم-کلاس برنامه ریزی تحصیلی و شغلی

خانم امیری:بچه ها باید۶ تا گروه ۵ نفره تشکیل بدین

نگین:من که تو گروه شمام(خطاب به مریم)

مریم:آره تو٬تو گروه ما هستی

یاسمن:مریم من با توام

نازنین:بچه ها الهام و نگین چرا باشن؟

مریم:نه نمیشه از اول به من گفتن.بعد نگین باحاله باید باشه.

کیانا:من نظری ندارم

من:بچه ها اسم گروه رو چی بزاریم؟

نگین:مگه مهرزی هم تو گروه ما هست؟

مریم:بچه اینجوری که نمیشه گروهمون ۶ نمیشه یکی باید بره

من:منظورتون اینه که من برم

مریم:به من ربطی نداره هرکی می خواد بره٬بره

من:باشه من میرم

....و من از گروهی که هیچکس منو نمی خواست بیرون اومدم.

زنگ تفریح-سر کلاس

در حالیکه از ناراحتی و دلشکستگی سرمو گذاشته بودم روی میز و چشمامو بسته بشته بودم٬صدای دوستامو شنیدم:

مریم:بلند شین بریم

نگین:بدو الهام الآن زنگ می خوره

الهام:کیانا چرا تو حسی؟کیانا.....کیانا جونم....

کیانا:.............

مریم:کیانا چی شده؟بلند شو بریم دیگه

کیانا:نمیام شما برین....حوصله ندارم

نگین:خودتو لوس نکن دیگه بیا

الهام:اگه نیای به زور بلندت می کنیم

یکی که نمی دونم کی بود:مهرزی نمیای

من:نه حوصله ندارم

همون یه نفر:باشه نیا!

در آخر هم کیانا رو به زور بلند کردن.

....و من بازم در تنهایی خودم موندم و گریه کردم......

با این همه فقط اینو می دونم که بهترین دوستم٬کسی با شادیم شاد و با ناراحتیم ناراحت میشه٬با گریم٬گریه و با خندم٬می خنده.

کسی نیست جز مادرم.

مامان عزیزم:

 من تو را به جای تمام کسانی که نشناخته ام دوست می دارم

من تو را بجای تمام روزگارانی که نمی زیسته ام دوست می دارم

بخاطر نخستین گلها

به خاطر دوست داشتن

و تو را برای کسانی که دوست نمی دارم دوست می دارم.

پ.ن:ببخشید نتونستم به همتون خبر بدم که آپم نمی دونم فکر کنم دوباره بلاگفا چش شده.شرمنده از دلگیر نشین!

پ.ن:این پی نوشت رو امروز یعنی ۱۵/۷/۸۹ اضافه کردم.این آپم احساسیه که اون لحظه من از دوستام داشتم و این حرفا هم که دوستام گفتن همش واقعیت داره بدون مبالغه و اغراق.

 

 

 

 

 

 

 

+ تاريخ یکشنبه یازدهم مهر 1389ساعت 13:38 نويسنده مهرزی |

ديشب در حاليكه منو ثمين سر ميز شام نشسته بوديم و داشتيم درباره رنگ لاكي كه مي خواستيم تو اين سه روز باقي مونده رو ناخن هامون بزنيم بحث مي كردبراي مامانم s اومد.متنش اين بود:

دانش آموز گرامي فردا چهارشنبه ۳۱/۶/۸۹ راس ساعت ۷:۴۵ دقيقه در مدرسه حضور يابيد.

داشته باشين مردم سوپرايز مي شن منم سوپرايز مي شم

اشتهام كور شد.باورم نمي شد چقدر زود تابستونم به پايان رسيده بود.بدتر از همه اون بود كه بايد مثل كلاس اولي ها يه روز قبل از اول مهر بايد تو مدرسه مي بودم.تازه شلوارم مدرسم هم هنوز دست خياط بود.با هزار بدبختي كه بود همه چيزم جور شد فقط با اين تفاوت كه به جاي شلوار مدرسه با شلوار جين وارد مدرسه شدم.

 سر صف كه ايستاده بوديم يه كلمه كه حرف مي زديم مي گفت:دخترم داره براي شما حرف مي زنه!

اولين معلم كه وارد كلاسمون شد ميلم رياضي آقاي ملكي بود.حدودا شصت،شصت و پنج ساله،قد متوسط،اندكي چاق همراه با عينك ته استكاني.

كلاس ساكت بود.در ابتدا سه دور در راستا ي عرض كلاس تند تند قدم زد.بعد شروع كرد:

من ملكي هستم دبير رياضي شما

خوشحالم كه امسال در خدمت شما هستم

آها در ضمن گوش هام هم سنگينه!

همه ي بچه ها هم به خاطر اينكه اذيتش كنن زمان معرفي خودشون اسمو فاميلشون رو خيلي آروم مي گفتن به حدي كه بغل دستي ها شونم متوجه نمي شدند.ناگفته نمونه كه كه خودم هم جز همون بچه ها بودم.يه جورايي خيلي حال ميده!

زنگ دوم بود كه خانمي لاغر اندام،خوشرو،به قول دختر عموم مهربون اومد سر كلاس به جاي سلام گفت:

سلام به رويت اي دوست

دلم لحظه اي با دلت روبه روست

بگو عاشقي تا سلامت كنم

تمام دلم را به نامت كنم

خب فهميدنش كار سختي نبود كه اين خانم معلم چه درسي است.

انقدر با دوستام سر كلاسش حرف زدمو خنديم كه بهم گفت بيا ميز اول بشين!البته اصلا جاي تعجب نداشت اگه منو جابه جا نكنن بايد تعجب كنم.

تنها چيزي كه مي دونم ينه كه هيچ وقت حتي اول ابتدايي اشتياقي براي رفتن به مدرسه نداشتم و هنوز كه هنوزه ندارم و مطمئنم در آـينده هم نخواهم داشت

اين بود بزرگ ترين سوپرايز زندگي من.

پ.ن:مهمون كوچولو پنج ماهه تا آخر همين هفته ميره.

پ.ن:خودم دوباره شخصيت خوب هفته شدم حالا بعدا براتون ميگم الآن حسش نيست.

پ.ن:مرسي از استقبال خوبي كه كردي ولي متاسفانه نتونستم بيام شمال چون اون مشكلي كه گفتم حل نشد.

 

 

 

+ تاريخ پنجشنبه یکم مهر 1389ساعت 0:50 نويسنده مهرزی |

خب٬شرمنده دیر اومدم

ولی حالا که اومدم با دست پر اومدم

.

.

.

شخصیت خوب هفته کسی نبود جز مادر گرامی بنده

و اما شرح سوتی:

دوشنبه شب بود که با مهمون و فاميل و ايل و تبار و قوم و خويش و... خلاصه كمپلت رفتيم پارك

پارك از جنگ در رفته بود چون اصلا چراغ نداشت تاريكه تاريك بود.وقتي همه با چشمهاي گرسنه به منقل چشم دوخته بوديم مامانم با صدايي رسا گفت:

بچه ها كاشكي يه چراغ يه بار مصرف با خودمون مي آورديم.

پ.ن:تعجب نکنید ممکنه مامانم از این به بعد بیشتر اوقات شخصیت خوب هفته بشه.کلا تو خاندانمون مامانم رکورد داره!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! 

 

 

+ تاريخ دوشنبه پانزدهم شهریور 1389ساعت 13:52 نويسنده مهرزی |

تا دقایقی دیگر شخصیت خوب در این هفته به نمایش گذاشته می شود:

و شخصیت خوب این هفته کسی نبود جز.....

جز.....

بگم؟

بگم اون شخصیت رو؟

کسی نبود جز خودم

و اما شرح سوتی:

پولام ته کشیده بود فقط یه کارت سیبا که توش پنجاه هزار تومن بود از مدت ها پیش تو کیفم جا خوش کرده بود.داشتم دنبالش می گشتم که با صدای بلند به ثمین و درناز و رزا اعلام کردم که:

.

.

.

.

بچه نگران نباشید من یه عابر بانک پنجاه هزار تومنی تو کیفمه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

پ.ن:جون خودتون كمك كنيد همه ي لينكام پريدن من نخواستما خودشون پريدن دوباره بياين تو وبم بگين كه لينكتون كردم يا نه مرسي

+ تاريخ شنبه ششم شهریور 1389ساعت 13:57 نويسنده مهرزی |